خرید بک لینک
اسفندی دیگر آمد. اسفند و شلوغی پایان سال. اسفند و تلاش برای پایان دادن به چیزهایی که از ابتدای سال یا شاید هم از سال های قبل تا الان ذهن و روحم را درگیر خودش کرده. یا شاید هم تلاش برای آغاز فصلی نو در زندگی....... به طرز وحشتناکی درگیرم. به طرز وحشتناکی در ذهنم منتظر وقوع اتفاقاتی هستم که برای رسیدن

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

نمی دونم تا کجای زندگیم نوشتم. یه مدتی هست که زیاد دستم به نوشتن نمیره شاید مشغله زندگی نمیزاره. شاید هم تردید در نوشتن دارم. یا شاید هم بی فایده بودن این کار . تغییر نگرشم نسبت به افراد و یا وقایع زندگیم که در اینجا ازشون نوشتم هم در این امر بی تأثیر نیست. هر دلیلی که دارد امروز به اینجا آمدم تا بن

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

ناگهان یاد تو افتادم. کودک بودم. خیلی کودک تر از آن چیزی که بشود نامش را کودک گذاشت ولی درست یادم هست. درست به یاد دارم آن روز را. شاید فقط 5-6 سال داشتم و تو دختر بچه ای 14-15 ساله بودی. اسمت الهه بود. یک دختر بندری با چشمان سبز و جذاب. با اینکه کودک بودم و خیلی چیزها را نمیفهمیدم ولی به خوبی میتو

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

بالاخره شد. قبل از عید ازتون خواسته بودم برام دعا کنید که دو تا موضوعی که در زندگیم به شدت ذهنم را درگیر خودش کرده به سرانجام برسد. یکی از آن ها قبل از عید به وقوع پیوست ولی دیگری ... باید از همین جا بلند اعلام کنم در تاریخ 1396/02/29 در ساعت حدود 18:30 موضوع شخصی زندگیم که برایم یک جورایی معضل شده

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

همیشه تا به امروز هر زمان که با هم تنها میشدیم و حرف از آینده ی نامعلوممان میشد من سریع میگفتم بچه اولویت زندگی ما نیست و نباید هم باشه. من تو را دارم و تو هم مرا و همین بس. بچه ای هم باشد خوب است ولی الزام نیست. اصلا من بچه نمی خوام. هر چی فکر میکنم دردسر زیاد داره. اگه بچه ای بیاد امکان داره بین م

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

عزیز من روزها از پی هم میگذرند و من در تمام این مدت دغدغه ام به وجود آوردن توست. تویی که نمیدانم دختری یا پسر و نمیدانم باید چگونه صدایت بکنم. این روزها در من تشویشی از شدن و نشدن از ناامیدی و امید موج می زند. لحظه ای حس میکنم که در به وجود آوردنت به نتیجه مطلوبمان رسیده ایم و لحظه ای دیگر ناامیدانه

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

عزیز من! قبل تر، از تو خواستم که بیای. به تو گفتم که من و بابات تمام تلاشمون رو این ماه کردیم. و دروغ نگم تمام حواسمون فقط و فقط به تو بود. از اول این هفته، گه گاهی حالت تهوع دارم. زیر دلم گاه گاهی تیر میکشد. پهلو درد نیز گاهی. کشاله های رانم نیز موجی از درد در آن حرکت میکند. کمر درد را که نگو. دیر

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:41

صفحه بندی